
اميد غيايي: اگر جزو عاشقان و سينه چاكان سينماي مسعودكيميايي نباشيد و هرچه او در فيلمهايش ميگويد را بدون چون و چرا و فقط بخاطر اينكه او نشانمان داده قبول كنيد احتمالا نكات بيشماري را در فيلم آخرش «جرم» پيدا ميكنيد كه شما را از فضاي خود فيلم هم دور ميكند.كيميايي فيلمساز مولفي است ودرهر فيلمش، حالا در هر سطح كيفي، از «دندان مار» و «سرب» تا «محاكمه در خيابان» و «رئيس»، ميتوان لحن و شاخصههاي ثابت و هميشگي را پيدا كرد اما گاهي و مثلا در همين «جرم»، همين لحن و شاخصهها تبديل به تيغ برندهاي ميشوند كه روي خود فيلم كشيده شده و تا جايي كه ممكن است آن را از دنياي باورپذيري كه بايد در خود فيلم ساخته شود و مختص همان فيلم است دور ميكند.
دچار بلاي «رئاليسم زدگي» شدن و مقايسه همه فيلمها با آنچه در دنياي بيرون ميبينيم يكي از هولناكترين بلاها براي هر فيلمبين حرفهاي است. اينكه دنياي فيلم درون خود فيلم ساخته شود و تمامي جزئيات فيلم هم در خدمت همين «باورپذيري»باشد، يكي از نكاتي است كه به مذاق تمامي اقشار مخاطبان سينماي ايران خوش ميآيد، چه فرهيخته، چه عامي، چه حرفهاي و چه آماتور.بعضي پلانهاي سكانس افتتاحيه «جرم» واقعا نفسگير است. تعقيب و گريز بينقصي از نظر كارگرداني و دكوپاژ در اين پلانها هست كه بيننده را اميدوار به ديدن فيلم متفاوتي حتي در سطح سينماي ايران ميكند اما با تمام شدن اين پلانهاي تعقيب وگريز مشكل اصلي فيلم با همان صحنه بعد از آن يعني صحنه وانت شروع ميشود.
رضا سرچشمه، ناصر را كه پايش تير خورده پشت وانتي مياندازد و از او ميخواهد كه مراقب زن و بچهاش باشد. وانتي كه نه منتظر آنها بوده و نه آنها را ميشناسد اما از قرار معلوم و درصحنههايي كه نميبينيم وانت، ناصر را هر كجا كه ميخواسته رسانده. يعني احتمال اينكه راننده پياده شود و در آن شلوغيهاي سالهاي قبل از انقلاب به پاي تيرخورده ناصر شك كند و او را از ماشين بيرون بيندازد اصلا داده نشده. ماجراي فيلم از اين به بعد صرف معرفي شخصيت رضا سرچشمه ميشود. مزدور آدمكش دولتي كه زندان رفته اما همين وصل بودنش به بالاييها او را از اعدام رهانيده اما در تمام مدت فيلم كه در زندان ميگذرد هيچ رد و نشانهاي به غير از اينكه فتاح (با بازي درخشان سيامك انصاري و فرسنگها دورش از سريال هفتگي مهران مديري) به ديدنش ميآيد و خبر آزادي چند روز بعدش را به او ميدهد، نميبينيم. انگار كارگردان ما را يادش رفته و فكر كرده كه فقط همين چند ديالوگ فيلم كافي است. از طرفي در زندان آدمي هست كه انگار بيشتر از دولت روي زندان و رئيس زندان نفوذ دارد.
رفعت خان با بازي داريوش ارجمند، يكي از مشكلات اصلي فيلمنامه و عدم باورپذيرياش در همين پلانهاي زندان است مثلا اينكه رئيس زندان چه در قديم و چه جديد، آن هم با درجه سرهنگ دومي هيچ وقت با زندانياش يكجا حمام نميكند.حتي اگر از همان حمام هم استفاده كند، بازهم با زندانيها همزمان به حمام نميرود اما چرا اينجا و در اين فيلم رئيس زندان به همان حمام ميرود فقط به خاطر همان دوسه ديالوگ رئيس در آنجاست و اينكه چرا او اين همه با زندانيها جفت و جور است از آن سوالهاي حل نشدني تا آخر فيلم ماند يا اينكه هيچ زنداني در حياط زندان نميتواند ملاقاتي داشته ياشد. حتي اگر مسئله حمايت دولت هم از رضا مطرح باشد در خود فيلم دو باري گفته ميشود كه اين ملاقاتي را رفعت خان براي ناصر جور كرده. پس دولتي در كار نيست. حالا شبهه وصل بودن رفعت خان به دولت و آدم كشتن او براي آنها پيش ميآيد كه البته در خود فيلم جوابش داده ميشود. رفعتخان اعدام ميشود و رضا نه. پس اين ملاقاتي هم احتمالا فقط براي دين رضا و ناصر قبل از آزادي چيده شده كه ميتوانست حداقل در اجرا و بازي گرفتن از بازيگرانش كمي دقيقتر باشد. فيلم با نريشن «آغاز سال 2535» شروع ميشود. بعد هم نماهايي از كشته شدن ماهيها براي سر سفره شادي مردم در شب عيد. حس خوبي كه در اين صحنهها هست، تناقضش با جملههاي بعد از نريشن اولي است. يعني «سال بركت». اين از همان معدود صحنههاي خوب فيلم است كه واقعا احساس ميكني براي درآمدنش زحمت كشيده شده است.
در دو نسخهاي كه از فيلم براي اكران آماده شده، يعني يكي با صداي اصلي سرصحنه و ديگري دوبله شده، نكاتي هست كه تقريبا عجيب به نظر ميرسد و كمي بينندهاي را كه هر دو نسخه را ديده گيج و سردرگم ميكند ، مثلا اينكه در نسخه دوبله شده فيلم خبري از ته لهجه اصفهاني قاسم خان، با بازي مسعودرايگان، نيست و در نسخه صداي سر صحنه از لهجه تمام و كمال كردي لعيا زنگنه. مگر اينها در شخصيتپردازي آنها تاثير نداشته كه اينگونه در دو نسخه فيلم متفاوت از هم شدهاند؟ اينها از آن نكاتي است كه اگر كيميايي براي آنها نقشه و برنامه داشته متاسفانه بنابر شانس بيننده، از دست رفته.
رضا سرچشمه در تمام فيلم به عنوان مردي معرفي ميشود كه نميخواهد از اصولش ذرهاي عقبنشيني كند اما راستش و به قول خود رضا، كدام «اصول»؟ وقتي رفعت خان به او ميگويد كه كسي را كه به خاطر كشتنش الان در زندان است آدم بدي نبوده، بايد حساب كار دست رضاي كاربلد و حرفهاي بيايد كه اينهايي كه برايشان آدم ميكشد، خير و صلاح مردم را نميخواهند. آنوقت شايد شنيدن صحبتهاي افجهاي پشت تلفن با قاسم خان كمي منطقيتر ميشد و ميتوانستيم باور كنيم كه رضا با همين چند ديالوگ رد و بدل شده بين آنها پي به خير و شربودن آدمها ميبرد. تناقض در شخصيتپردازي رضا از همين جا شروع ميشود، چرا كه تا الان از سابقهاش خبري نداشتيم اما وقتي پيش قاسم خان ميرود و ماجراي همرزم بودنش با او در جنگ ظُفار پيش ميآيد، معلوم ميشود كه او يك نظامي دوره ديده و كاربلد است چرا كه در جنگ ظفار كه شاه نيروهاي صرفا نظامياش را در سال 1351براي كمك به سلطان قابوس جهت مبارزه با چپگرايان عثماني به آنجا فرستاد خبري از غير نظامياني كه بعدها اسلحه به دست شوند، نبود. قاسم خان كه تكليفش كاملا روشن است. دلال مزدور دولتياي كه به خاطر سناتور شدن حاضراست معدود خدمتگزاران مردم را هم در آن بحبوحه اعتصاب بكشد اما آخر سر «ماشه رو عقلش نميكشه» براي همين روند شخصيتي رضا در طول فيلم گنگ باقي ميماند و كشته شدن آخرش علامت سوال بزرگي ميشود.
منبع: تهران امروز
توییت زیبای نرانه علیدوستی...ما را در سایت توییت زیبای نرانه علیدوستی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74